شهید حسینعلی صدافرین که در سوم شهریور ۱۳۲۰ بدست متجاوزین روسی به شهادت رسید
صبح زود گردنه زیبای حیران را پشت سر گذاشتیم. البته قبل از رسیدن به تونل جاده کنار گذر را انتخاب کرده و تا بالای ارتفاع رفتیم. صبحانه جانانه ای بهمراه استفاده از مناظر زیبا و در هوای بسیار عالی و خنک صرف کرده و به سمت اردبیل راه افتادیم. دوستی که ذیل مطلب گشتی در جلفا لطف کرده و ادرس پاسگاه صد آفرین را داده بود عنوان کرده بود که بعد از تونل و پس از خروجی جاده نمین باید وارد جاده کارخانه سیمان می شدیم . درست در سمت راست خروجی نمین کارخانه ای قرار دارد که به اشتباه تصور کردم همان کارخانه سیمان باید باشد. همین اشتباه باعث شد برای اولین بار در نمین چرخی بزنیم. شهر کوچک زیبایی که ظاهراً همه چیز نظم خاصی داشت.
بز مرزبانی ستاد نیروی انتظامی سراغ پاسگاه صدآفرین را گرفتیم. سرباز مربوطه به تصور اینکه به ملاقات سربازی می رویم از ما اسم سرباز را خواست . وقتی به شوخی به او گفتم به دیدار حسین علی صدآفرین می روم ، جا خورد. تا بخواهد جوابی بدهد گفتم که می خواهم سر قبر این قهرمان ملی گمنام حاضر شوم و فاتحه ای نثارش کنم. آدرسی که داد دقیقاً عین ادرسی بود که دوست مان در وبلاگ داده بود با این تفاوت که کروکی مسیر را کشید. برگشتیم . به اتوبان اردبیل که رسیدیم حدود ۵ کیلومتر که به سمت اردبیل رفتیم خروجی جاده کارخانه سیمان معلوم شد. چند کیلومتری که رفتیم تازه کارخانه سیمان آرتا اردبیل رویت شد. کارخانه ای با عظمت که تریلی های زیادی در کنار جاده منتظر بارگیری بودند. این جاده آسفالته را باید مستقیم می رفتیم تا کوهستان . تا مرز .
بعد از حدود یکساعت رانندگی تابلوی کوچکی در سمت چپ جاده پاسگاه های مرزی صدآفرین و خواجه بلاغی را نشان می داد. جاده خاکی اما صاف و شنی . حدود ۱۰-۱۵ کیلومتر از میان دره ها و تپه های متعدد گذشتیم. منطقه بسیار بکری که حتی پرندگانش گویا حوصله شان سر رفته بود چونکه سر به سر غریبه ها می گذاشتند!
تنها درخت و تک درخت مسیر خاکی تا روستای دلیکلی داش
بالاخره از دور روستایی پیدا شد. روستایی که به نظر نصف خانه هایش مخروبه بود.شانس آوردیم که دو آقا با دو خانوم در زیر سایه مشغول صحبت بودند. پیرمرد اهل روستا با دخترش که مهمانانی از تهران بودند و مردی نابینا بهمراه پیرزنی مهربان.
اینها نیز مثل پرندگان از دیدن غریبه ای که از جاده متروکه امده ، متعجب بودند .پس از سلام و علیک ، ادرس پاسگاه را پرسیدم. بجای جواب ، انها نیز پرسش داشتند :
- برای ملاقات سربازی آمده اید ؟
- خیر برای زیارت مرقد شهید صدآفرین امده ایم.
هر چهار نفر با هیجان از جا برخاستند. پیرمردی که بنظر مهمان بود پرسید:
- از بچه های حسین علی هستید؟
گفتم که نه و فقط آمده ایم تا فاتحه ای نثارش کنیم.
اشتیاق برای دیدن فرزندان حسین علی را در اهالی روستای خواجه بلاغ هم دیدیم. وقتی می فهمیدند که برای زیارت مرقد شهید صدآفرین امده ایم ، چشمهایشان برق می زد و وقتی می فهمیدند رهگذران عادی هستیم ضمن تحسین ما ،حسرت و افسوس خود را پنهان نمی کردند . این مردم همچنان چشم براه فرزندان صد آفرین هستند. مردم ایران همه مردان با غیرت و با شرف را دوست دارند.
پیرمرد با افسوس گفت که از بدترین مسیر امده ام. به او گفتم با ماشین امده ام و اذیت نشده ام حقش بود سینه خیز بیایم .
- اتفاقاً می گویند آخرین باری که همسر صدآفرین به زیارت قبر همسرش آمده چند متری را تا قبر سینه خیز رفته است … عجب همسر مهربان و شیری بوده .
طرف دیگر روستا جاده آسفالته معلوم بود و این نشان می داد که برای این روستا مسیر بهتری هم هست.
اسم روستا دلیکلی داش یعنی سنگ سوراخدار بود و وجه تسمیه روستا را پیرمرد نشانمان داد :
- نماد و لوگوی روستایمان هم بالای تپه مشخصه .
سنگی سوراخ بالای تپه مشرف به روستا.
برای رسیدن به پاسگاه راهی را نشان دادند که دیگر داشت محو می شد و کمی که رفتم مجبور به برگشت شدم. جاده آسفالته را ادامه دادم. به روستای دیگری رسیدم و پیرمردی دهقان از دور پاسگاه و مسیر دسترسی به آنرا نشان داد و حتب اعلام امادگی کرد تا با موتور جلو بیفتد و راه را نشانمان دهد که البته لازم نبود.
بالاخره رسیدیم : پاسگاه صدآفرین
بازهم خاکی . از کنار پاسگاه قدیمی گذشتیم و نهایتاً پس از یک کیلومتر راه خاکی و پس از گذر از کنار پاسگاه کهنه و قدیمی ، خودمان را به پاسگاه صدآفرین رساندیم.
گنبد شهید از دور پیدا بود . چند سال پیش یکی از اهالی خیر روستای خواجه بلاغی این گنبد را ساخته است . گنبد داخل محوطه پاسگاه است و با نزدیک شدن ما نگاههای مشتاق سربازان پاسگاه بسوی ماشین بود. سربازی جلو آمد و وقتی از نیت ما خبردار شد با صدای بلند به فرمانده اطلاع داد. سربازان مایوس به داخل ساختمان برگشتند و فرمانده اجازه ورود داد.

توضیحات روی سنگ قبر تاریخ است. تاریخ یک مرد و یک سرزمین
تاریخ یک حماسه است.
عکس روی سنگ قبر گویای مردانگی اوست . چرا صدآفرین ! همه آفرینهای عالم نثار تو باد .

سنگ قبرهای قدیمی شهید
“مرد” می خواهد در تاریکی شب ، یکه و تنها ، یالقوز و بی کس ، برای دفاع از ناموس و خاک ، وطن ، سرزمین مادری تنها با یک تفنگ برنو جلوی ستون نظامی دشمن به ایستد . جگر می خواهد . مردانگی و غیرت می خواهد . این مرد ثابت کرد که این همه را بقدر کافی داشته است و این آب و خاک نیز همیشه از این شیران بیشه خالی نبوده است.
این بیشه گمان مبر که خالی است
شاید که پلنگ خفته باشد.
حسین علی صد آفرین هم از حسین (ع) میراث دارد هم از علی (ع) نام.
این مرد به تنهایی ۴ ساعت جلوی لشگر روس را می گیرد . دشمن پاسگاه را به توپ می بندد و هواپیماها بمباران می کنند . اما حسین علی جلوتر از پاسگاه ، تنها با یک جعبه و سه قطار فشنگ پشت تخته سنگها مردانه ایستاده است . می جنگد تا آخرین تیر . تا آخرین فشنگ . و همه اهالی روستا اذعان دارند در اخرین لحظه تفنگش را به سنگ زده و شکسته است . تقنگ ناموس سرباز است . نباید دست دشمن بیافتد. جنگ تن به تن و در نهایت سربازان روس با خشم تمام از مقاومت “تنها مرد” ، سر از تنش جدا می کنند.

مسیر لشگرگاه
سرباز نگهبان بین دو برآمدگی را بعنوان مسیر تجاوز لشگر روس نشان داد.
قشون روس پس از گذر از پاسگاه به روستا می رسند . عجب که همه اهالی فرار کرده اند و تنها یک خانه ، یک زن ، یک شیرزن بهمراه دو پسرش منتظر همسر شجاعش مانده است . قشون در مسیر به اهالی می رسد و به انها اعلام می کند که با مردم کاری ندارند و بدنبال جاسوسان المانی (!) هستند و انها می توانند به روستایشان برگردند . اهالی برگشته و به سمت پاسگاه می شتابند . جنازه بی سر حسین علی را همانجا به خاک می سپارند و این پاسگاه “گلوز” بعدها به این محل منتقل و نا “صدآفرین” می گیرد.
روایتهای زیادی در خصوص زادگاه و حتی نام خانوادگی این شهید وجود دارد اما او اردبیلی باشد یا میانه ای یا زنجانی ، او “شاه مردی “بوده ایرانی . جوانمردی آذربایجانی .نام از حسین (ع) داشته و کاری کرده “حسینی ” …

پانورامای منطقه پاسگاه صدآفرین
***
مطلب در خصوص این مرد بزرگ ادامه دارد… اما در مسیر برگشت پیرمرد مغازه دار که در زمان شهادت او ۸ ساله بوده خاطرات کودکی اش را از حسین علی برایمان تعریف کرد و اشکمان را درآورد … در مطلب بعدی خاطرات او را که میثم عزیزم از فرصت استفاده و ضبط کرده تقدیم خواهم کرد.
بهرحال ، پیرمرد جاده آسفالته را برای برگشت نشانمان داد که بسیار عالی و نزدیک به جاده اصلی بود. تنها پس از چند کیلومتر ، خود را در جاده اصلی اردبیل – گرمی یافتیم . خروجی روستای محمد برجلو . درست کمی بعد از اینکه جاده گرمی از جاده مشکین شهر جدا می شود.
هنوز دینم را به این مرد ادا نکرده ام و داستان همچنان باقی است …
یا علی مدد
منبع : ویلاگ کشکول